خاطرات حسین صافی: مثل یک پرنده از اتاق خارج شد (خاطره چهارم)

:: خاطرات حسین صافی: مثل یک پرنده از اتاق خارج شد (خاطره چهارم)

دوره آموزشی تمام شد. قرار شد نیروها را تجهیز کنند؛ یعنی اسلحه و مهمات تحویل بگیرند. هر کس هر اسلحه ای دوست داشت می گفت؛ اسمش را می نوشتند و همان اسلحه را به او تحویل می دادند. ‏همرزم شهید صافی؛ محمد پرور می گوید: «‏حسین گفت: من تیربار می خواهم؛ در صورتی که بیشتر افراد اسلحه سبک درخواست کرده بودند. به او گفتم: حسین اسلحه تیربار خیلی سنگین است؛ برای تو مشکل است. گفت: من می توانم.

ادامه مطلب
منبع : بانک اطلاعاتی شهدای نوجوانخاطرات حسین صافی: مثل یک پرنده از اتاق خارج شد (خاطره چهارم)
برچسب ها :

خاطرات حسین صافی: حسین زود بیاد (خاطره دوم)

:: خاطرات حسین صافی: حسین زود بیاد (خاطره دوم)

بعد از تشکیل بسیج؛ بیشتر اوقات را در بسیج می گذراند و نگهبانی در بسیج کار هر شب او بود. شرکت در برنامه های بسیج از او یک مرد کامل ساخته بود به طوری که در اولین اعزام سراسری استان به جبهه های جنگ، داوطلب حضور در جبهه می شود. ‏فرمانده پایگاه به او می گوید: «حسین تو سن و سالت کم است و جبهه هم که مثل پایگاه نگهبانی نیست؛ آنجا درگیری و جنگ با دشمن است.

ادامه مطلب
منبع : بانک اطلاعاتی شهدای نوجوانخاطرات حسین صافی: حسین زود بیاد (خاطره دوم)
برچسب ها : بسیج

خاطرات حسین صافی: می خواهی کجا بروی؟ (خاطره سوم)

:: خاطرات حسین صافی: می خواهی کجا بروی؟ (خاطره سوم)

حسین خیلی خوشحال بود و از اینکه در کنگان از رفتن او به جبهه جلوگیری نکردند؛ در پوست خود نمی گنجید. صندلی او و همرزمش محمد پرور کنار هم بود. غروب شده بود که به بسیج بوشهر رسیدند و آنها را در نمازخانه سپاه جای دادند. ‏صبح با صدای اذان همه بیدار شدند. نماز را به جماعت خواندند. ساعت 8:30 ‏صبح، بار دیگر نیروها با بدرقه پرشور مردم بوشهر از بسیج مرکزی بوشهر، در خیابان سنگی به راه افتادند؛ مقصد بعدی شیراز بود.

ادامه مطلب
منبع : بانک اطلاعاتی شهدای نوجوانخاطرات حسین صافی: می خواهی کجا بروی؟ (خاطره سوم)
برچسب ها :

سلام، من آقا سعید هستم!

:: سلام، من آقا سعید هستم!

سلام 

من آقا سعید هستم؛ سعید طوقانی

سال 48 دنیا اومدم ولی با اجازتون سنم از همه شما کمتره.

مشغول به شغل شریف دانش آموزی بودم

البته ورزشکارم بودم هاا. از اون ورزشکارای کار درست که بهشون میگن پهلوون

تو یه خونواده کارگری به دنیا اومدم.

بابام تو کار قصابی بود و از نون زحمت کشی من و پنج تا خواهرو برادرامو به آقایی بزرگ کرد.

ادامه مطلب
منبع : بانک اطلاعاتی شهدای نوجوانسلام، من آقا سعید هستم!
برچسب ها : سعید ,دنیا اومدم

شهید صفدر تقوی خصال

:: شهید صفدر تقوی خصال

بسم رب الشهداء والصدیقین

منبع : بانک اطلاعاتی شهدای نوجوانشهید صفدر تقوی خصال
برچسب ها : مهربان ,نتوانستم ,خواهم ,گرچه ,خدای ,شهادت ,خدای مهربان ,گریه نکنید ,تقوی خصال ,صفدر تقوی

اگر با لباس جبهه مرا به خاک سپردید...!

:: اگر با لباس جبهه مرا به خاک سپردید...!

هنوز هشت ماه از ثبت‌نام در مدرسه علمیه الحجه نگذشته و در حال مطالعه مقدمات علوم بود که احساس تکلیف کرد. قیل و قال درس و مدرسه را رها نمود و به حدیث عشق روی آورد و به همان نام و نشان بیش از شش ماه در جبهه حضور داشت تا آخرین صفحه زندگیش را در مجنون‌ترین جزیره دنیا در عملیات خیبر رقم زد و هیچ نام و نشانی هم از او نماند. شهید شمس‌الدین دائم‌الذکر بود و متفکر و ساکت، نسبت به دعای کمیل اهتمام داشت. رعایت حدود الهی و حقوق مردم را می‌نمود تا جایی که روزی از درختی در کنار جوی آبی میوه‌ای چید و خورد و با این که صاحب باغ از فامیل‌های نزدیکش بود به او نامه‌ای نوشت و حلالیت طلبید. این شهید در وصیت‌نامه خود گفته است: «اگر در هنگام شهادت با لباس جبهه مرا به خاک سپردید پول لباس را برای کمک به جبهه ارسال کنید.» طلبه بسیجی شهید «شمس‌الدین فخار»، سال 1347 در نجف‌آباد متولد شد و در 7/12/1362 در عملیات خیبر (جزیره مجنون) به شهادت رسید.

... منبع: روزنامه کیهان ...

منبع : بانک اطلاعاتی شهدای نوجواناگر با لباس جبهه مرا به خاک سپردید...!
برچسب ها : لباس ,شهید ,لباس جبهه ,عملیات خیبر